بنده من : تو پیش از آمدن به د نیا مرا دیدی و شناختی و دانستی که : (بازگشت همه به سوی من است….) آن گاه برای تو اشیاء را آفریدم و حجابی میان تو و آنها قرار دادم . و چنان مقرر کردم که هر چیزی تو را به سوی خویش فرا خواند و از من محجوب گرداند. آنگاه باز آمدم و از همه آنهاخود را به تو شناسانیدم و به تو گفتم: این منم که آفریننده همه آنها هستم و تورا پس از آنها آوردم و آنها را امانتی پیش تو قرار دادم…. و بر عهده امانتدار است که امانت خود را باز سپارد. آیا نمیخواهی که صدق خویش بنمایی و هر چیزی را به نشانه وفای پیمان به من باز پس آری؟ ( و هر کس به آنچه با خدا پیمان بسته وفا به جا آرد.بزودی او را پاداش بزرگی عطا فرماید) « هر آینه ما از پیش با آدم پیمان بستیم ولی از یاد برد و برای او عزم استواری نیافتیم.» ای بنده من: نمیخواهم که به چیزی. هر چند بهشت باشدخشنود شوی و دل بسپاری..تو را فقط برای خود آفریدم….تا از آن من و پیش من باشی. تو را بر صورت خویش آفریدم.یگانه و تنها..شنوا..بینا..صاحب اراده..سخنگووتو را پذیرای جلوه های اسماء خویش گردانیدم و محل عنایت خود قرار دادم. تو نظر گاه منی….میان من و تو پرده ای نیست. تو همنشین منی..میان من و تو حد و مرزی نیست. ای بنده : میان من و میان تو میانی نیست. من از تو به خودت نزدیکترم….من از سخنت به تو نزدیکترم…. به سوی من بنگر……من دوست دارم به سوی تو بنگرم….
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/03ساعت 19:27 توسط زهرا |



+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/07ساعت 22:26 توسط زهرا |
آه!
باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:
بيستون بود و تمنای دو دوست،
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که چو کبک،
خنده می زد «شيرين»،
تيشه می زد «فرهاد»!
نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،
نه توان کرد ز بيدردی شيرين فرياد .
کار «شيرين» به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسی ريختن است!
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .
رمز شيرينی اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين،
بی نهايت زيباست
آن که آموخت به ما درس محبت میخواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به اميدش ببری رنج بسی.
تب و تابی بودت هر نفسی.
به وصالی برسی يا نرسی!
سينه بی عشق مباد!!!
+ نوشته شده در جمعه 1386/03/18ساعت 22:2 توسط زهرا |
تا نبینم طینت آماده ای کی به جام کس بریزم باد ه ای گر چه می دانند خود را بایزید باطنی دارند مانند یزید دل بود آیینه پروردگار غیر حق در دل کجا گیرد قرار دل ندارد آنکه می رنجد هنوز دل ندارد آنکه بد بیند هنوز اهل دل را هر چه پیش آید خوش است صاحب دل هر چه فرماید خوش است اهل دل را نیش ناید بر زبان نوش دارد هر چه گوید در بیان
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/31ساعت 23:24 توسط زهرا |
امروز خیلی دلم گرفته بود.همیشه در اینطور مواقع،یعنی مواقعی که احساس می کنم صبرمو دارم از دست میدم و غم و اندوه بر من فشار میاره و نزدیکه که به آخر برسم خدای مهربون بلافاصله یه نشونه یه پیام از طرف خودش میفرسته.البته درست ترش اینه که بگم کمک میکنه که توجهم رو به نشونه های اطرافم بیشتر معطوف کنم.نشونه هایی که منو به صبر و توکل و لطف الهی دعوت میکنه. جملات این پستم هم از این دسته.که امروز در بین یادداشتهای قدیمی ام پیدا کردم و چقدر کمکم کرد تا جوابم رو بگیرم. ای عیسی یاد مرا با زبانت زنده دار و مهرم را در دلت بپرور. ای عیسی شب را برای جستجو و خیالم در نظر دار و روزت را برای روز نیازت روزه بدار برای حاجتی که به من داری. ای عیسی در خلوت بر خود گریه کن و به جایگاه نماز گام بردار،لذت گفتار خود را با من دریاب که من با تو خوشرفتارم. از زیبایی درختی فریفته مشو تا میوه اش بچینی. مرا بندگی کن برای خوشبخت شدن در آن روزی که یک روزش مطابق هزار سال است. ای پسر مریم اگر به چشمت می دیدی آنچه را که برای دوستان خوبم آماده کرده ام دلت آب می شد و روحت از شوق آن پرواز می کرد. از هر دلخواهی که تو را از من دور کند دوری کن. وقتی مرا یاد می کنی خود را خوار شمار و چون مرا به زبان می آری در دل خود از من بیم داشته باش و تو هنگام خواب غفلان بیدار باش. ای عیسی مرا نزد بالش خود بجوی تا همان جا بیابی و با دل پر مهر مرا بخوان که من از همه شنواترم و اجابت کنم برای دعاکنندگان هرگاه دعا کنند. ای عیسی مرا بخوان همانند غریق اندوهگینی که دادرسی ندارد. ای عیسی در کردار خود بنگر،نگریستن بنده گنهکار و خطاکار. ای عیسی دلت را برایم پاک کن و بسیار در خلوت ها یادم کن و بدان شادیم در این است که به درگاهم اظهار زبونی کنی. ای عیسی هر گاه مرا می خوانی ترسان و هراسان و بیمناک باش،برای من صورت بر خاک نه و با گرامیترین اعضای تنت برایم سجده کن. مرا بخوان و بدان که من تو را میخوانم،چنانچه آقایی برده خود را بخواند تا او را به جایگاه
+ نوشته شده در شنبه 1385/10/30ساعت 22:20 توسط زهرا |
به کعبه رفتم وز آنجا هوای کوی تو کردم جمال کعبه تماشا به یاد روی تو کردم شعار کعبه چو دیدم سیاه دست تمنا دراز جانب شعر سیاه موی تو کردم چو حلقه در کعبه به صد نیاز گرفتم دعای حلقه گیسوی مشکبوی تو کردم نهاده خلق حرم سوی کعبه روی عبادت من از میان همه روی دل به سوی تو کردم مرا به هچ مقامی نبود غیر تو کامی طواف و سعی که کردم به جستجوی تو کردم به موقف عرفات ایستاده خلق دعا خوان من از دعا لب خود بسته،گفت و گوی تو کردم فتاده اهل منی در پی منی و مقاصد چو جامی از همه فارغ من آرزوی تو کردم
+ نوشته شده در شنبه 1385/10/09ساعت 20:35 توسط زهرا |
آنجا که خطا است، بادا که راستی آورم. « فرانچسکوی قدّیس »
آنجا که شک است، بادا که ایمان آورم.
آنجا که نومیدی است، بادا که امید آورم.
آنجا که ظلمات است، بادا که نور آورم.
آنجا که غمناکی است، بادا که شادمانی آورم.
خداوندا، بادا که بیشتر در پی تسلّی دادن باشم تا تسلّی یافتن،
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن،
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.
چه با دادن است که می گیریم،
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم،
با بخشودن است که بخشایش را به کف می آوریم،
با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم.
+ نوشته شده در جمعه 1385/09/24ساعت 20:20 توسط زهرا |
امواج خروشان سطح اقیانوس هرگز آرامش اعماق آن را به هم نمی زند. همانگونه که کسی که متکی به حقایق بزرگ و معنوی است از تغییرات و فراز و نشیبهای زندگی دستخوش تشویش و نگرانی نخواهد شد!
+ نوشته شده در جمعه 1385/09/24ساعت 19:55 توسط زهرا |
یک شب ، از دست کسی کی از آن سرمستی خواهم رست؟ من، امیدی را در خود سفر تن را تا خاک تماشا کردی
باده ای خواهم خورد
که مرا با خود، تا آن سوی اسرار جهان خواهد برد!
با من از "هست" به "بود"
با من از نور به تاریکی
از شعله به دود
با من از آوا تا خاموشی،
دورتر، شاید تا عمق فراموشی
راه خواهد پیمود.
کی به همرامان خواهم پیوست؟
بارور ساخته ام
تار و پودش را،با عشق تو پرداخته ام
مثل تابیدن مهری در دل
مثل جوشیدن شعری از جان
مثل بالیدن عطری در گل
جریان خواهم یافت.
مست از شوق تو،
از عمق فراموشی،
راه خواهم افتاد
باز از ریشه به برگ
باز از "بود" به "هست"
باز از خاموشی تا فریاد!
سفر جان را از خاک به افلاک ببین!
گر مرا می جویی
سبزه ها را در یاب!
با درختان بنشین!
کی؟کجا؟آه٬ نمی دانم
ای کدامین ساقی!
ای کدامین شب!
منتظر می مانم.
+ نوشته شده در شنبه 1385/09/04ساعت 20:26 توسط زهرا |
گرامی ترین و زیبا ترین ها در جهان نه دیده می شوند و نه حتی لمس می شوند، آنها را تنها باید در دل حس کرد. هلن کلر