یک شب ، از دست کسی کی از آن سرمستی خواهم رست؟ من، امیدی را در خود سفر تن را تا خاک تماشا کردی
باده ای خواهم خورد
که مرا با خود، تا آن سوی اسرار جهان خواهد برد!
با من از "هست" به "بود"
با من از نور به تاریکی
از شعله به دود
با من از آوا تا خاموشی،
دورتر، شاید تا عمق فراموشی
راه خواهد پیمود.
کی به همرامان خواهم پیوست؟
بارور ساخته ام
تار و پودش را،با عشق تو پرداخته ام
مثل تابیدن مهری در دل
مثل جوشیدن شعری از جان
مثل بالیدن عطری در گل
جریان خواهم یافت.
مست از شوق تو،
از عمق فراموشی،
راه خواهم افتاد
باز از ریشه به برگ
باز از "بود" به "هست"
باز از خاموشی تا فریاد!
سفر جان را از خاک به افلاک ببین!
گر مرا می جویی
سبزه ها را در یاب!
با درختان بنشین!
کی؟کجا؟آه٬ نمی دانم
ای کدامین ساقی!
ای کدامین شب!
منتظر می مانم.
+ نوشته شده در شنبه 1385/09/04ساعت 20:26 توسط زهرا |